
و سرانجام خستگی دستانی سرد و گام هایی سرگردان و بی طاقتی برای ... برای ؛ شاید عزیمتی !!! چنان فرسوده که هزاران هزار واژه نیز مرهم زخمی نيست ، نجات این تن فرسوده خستگی ها دستان من دیگر توانشان نیست ، به خواب رفتن ها شمارش نا مفهوم خواب ها و کابوس ها ، کابوسی تلخ طعم تلخ ترینشان هنوز در سلول های خسته و این بی نهایت ژرف تا کجا .......
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی

صدای شبگرد ؛ کدام طوفان دستان بی حوصله ی مرا ... طوفان کدامین واژه ؟! در خیال خوش آرامش .... صدای شبگرد همیشه ... همهمه می کند به خیال خود , خودی از من ربوده است . در خیال خوش آرامش و به ناگاه ... چه زود پخش می شود روی دامن آلوده ی زمین ! در هم فروریخت ... تمام خیال های خوش آرامش دوباره از نو زمین آلوده بود ... دستان من .. دستان من چرا ؟! .... صدایی شبگرد خوابم را پرانده بود ....
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی

رویای درهم و خاموش ... سکوت فریاد کشان ، روایت بی هنگام زمین چقدر خاموشی ؟! خوابی عبث و طولانی تا بی نهایت ... چشمانی که بیهوده تکرار می شوند روزها و شب ها ... سیاهی با سپیده سر می زند و شب بوی تلخ و نمناک ... و شب بو ها خیس پوسته ی نازک تن و خاک ... ریشه ی بی جان تمام اندوه های جهان ، بوی شب ... امتداد نمناک روز ها و بی نهایت ... ژرف دستان خالی زمین ... و شیارهای بیهوده ی زمان تا ابد بی انتها ، خالی ، سیاه ...
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
زمان و رویارویی ام با خاطره یِ تلخِ گذر از ثانیه
هایی
که مرا وا می دارند تا به کنجِ خلوت بگریزم و در وهمی سرد غرق شوم .ندا می دهم صدای خسته در حنجره ... هیچ جا نمی پیچد
تنها خودرا ندا می دهم فریاد ها برایم خواهند ماند تا آن طرف تنهایی ... و
تنهایی تا کجا مرا به دوش خواهد کشید ... کجا و کجا .... چرا خسته نمی شود ... مرا
خسته می کند و بیدار نگهم می دارد با پلک هایی که به اندازه ی یک دنیا سنگینی
دارند ..... چگونه دلداریشان دهم چگونه وقتی تمام آوازها مرده اند پشت این دیوارها .....
آوازی برای پلک
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی

شب راه می یابد ...
شب شیطان و ...
شیطان فرشته ای سکوت کرده است .
تهمتِ مان شب را بدنام کرده
شب زیباست ...
و من قربانیِ عطسه های غبارم .
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی

شبحی سرد و غمگین کوچه را پیش می رفت ... خالی از حجم ، بی نگاهی که ، که ، زمین خسته بود ، آسمان خاموش بی نهایت تاریک ، گام هایش آوار تن فرسوده اش را می کشید . همچنان خالی ، همچنان سرد ، اندوه ... قاب شکسته ی صورتی بی روح ، تراوش درد ، بی نهایت ممتد کوچه . بی سایگی ، چه اندوهناک ... شبحی بی سایه حتی خشم وحشی غبار بی مکانی جسم ، بی خوابی تن ... شبحی بی روح . بی مرگ .. بی خاطره . تنها شبحی سرد و غمگین ...
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
سیاه و خط خطی های نا مفهوم بوی تلخ اسارت زنجیرها ... تا کجا زنجیرها .. زنجیرها سیاهی بی نهایت ژرف ، زندانی تاریک .. کدام سلول نقش چشمان بی گناه تو را تا ابد بر دیوارهای فرسوده و تاریک خود خواهد داشت وحشتی تلخ ... اسارت . دیوارها ، چگونه تاب مي آورند درد های جسمِ بی گناه تو را چگونه سکوت مي کنند !! فریاد ... ترس رهایی ... گناهت چیست ؟ تو بوی غبار نمی دهی زنجیرها را بر زمین می کشند بوی غبار می دهند تو را به زنجیر می کشند ، بوي ابلیس ..
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
منو ...
حجم سنگین که تن را سال ها زیر پوسته ی عادت خود فرسوده است ، تکرار ...
تکرار همه چیز چه سخت می توان ، نه ....
قابلیت توانایی قابلیت موجود بی حجمی که تمام حواس خالی از حجمش را که تمام اندیشه های تا خورده اش را همه ی توهمات ... فرار از تمامشان ، کاش آسودگی ...
دیدمش ..
دیشب بود کنار آینه ای سیاه مغزش میان انگشتانش بود
میان انگشتان تب کرده ام گرفته بود می خواستم فرار کنم به هر طرف که راهی بود و نه مانعی .......مانع ... مانع ها ...تا ......بیچاره آینه ی سیاه ...
دیگر چیزی برای فرار ند
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی