
شبحی سرد و غمگین کوچه را پیش می رفت ... خالی از حجم ، بی نگاهی که ، که ، زمین خسته بود ، آسمان خاموش بی نهایت تاریک ، گام هایش آوار تن فرسوده اش را می کشید . همچنان خالی ، همچنان سرد ، اندوه ... قاب شکسته ی صورتی بی روح ، تراوش درد ، بی نهایت ممتد کوچه . بی سایگی ، چه اندوهناک ... شبحی بی سایه حتی خشم وحشی غبار بی مکانی جسم ، بی خوابی تن ... شبحی بی روح . بی مرگ .. بی خاطره . تنها شبحی سرد و غمگین ...
برچسب:
نویسنده: طاها نوروزی